[[{"content_id":22566,"content_number":0,"portal_id":21,"lang_id":"fa","content_title":"توجه و دقت در سر کلاس","content_rtitr":"","content_short_title":null,"content_summary":"","content_summary_fill":0,"content_body":"تازه معلم شده بودم تو یکی از مناطق اطراف تهران تدریس می کردم \/بچه های مدرسه وضع مالی خوبی نداشتند .خیلی از اونها پدر یا مادر نداشتند یا پدر هاشون کارگر بودند در حالیکه خونوادهاشون بسیار پر جمعیت بود .پدر بزرگ و مادر بزرگ و پدر و مادر و ۷\/۸ تا بچه تو هر خانواده. بعضی از شاگردام هم مهاجر های افغانی بودند و بسیار فقیر و البته بسیار با مناعت طبع و آرام.\r\n\r\nیک دانش آموز داشتم که درسش تقریبا خوب بود .حیدری بچه خوبی بود.خیلی هم خوب حرف میزد و بیشتر از سنش آداب معاشرت بلد بود&nbsp;&nbsp;اما همیشه عجله داشت وقتی برای درس پرسیدن صداش می کردم مهلت نمی داد جمله هام تموم بشه تا جواب سوالاتم رو بده .موقع جواب دادن هم هیچ کدوم از جمله هاش فعل نداشت از وسط یک جمله می پرید وسط جمله بعدی انگار که دنبالش کرده بودن. دفترش رو اونقدر تند تند ورق می زد که&nbsp; تو هر بار دیدن دفترها امکان پاره شدن دفترش اصلا دور از ذهن نبود. من خیلی وقتها در مورد عجلش با هاش شوخی می کردم&nbsp;و می گفتم حیدر ی مگه دنبالت کردن . ریز ریز می خندید و می گفت می خوایم زودتر بریم خونه.\r\n\r\nهیچوقت فکر نکردم که این همه عجله ممکنه خیلی مهم باشه و ریشه اش یه جای مهمی باشه .البته فکر نکنید که معلم بی توجهی بودم .ابدا.به هر چیز کوچیکی در مورد بچه ها توجه می کردم . اما این بار یک توجه ویژه لازم بود که من ازش غافل شده بودم.\r\n\r\nیکی از شبهای ماه رمضان بود .چند دقیقه ای از افطار گذشته بود .برنامه جشن رمضان از شبکه ۵ تازه شروع شده بود.برنامه در مورد خانواده های بی بضاعت بود \/اون روز هم سراغ یک خانواده بی بضاعت رفته بودند فرزند خانواده تعریف می کرد که مادرش فلج شده و پدرش هم&nbsp; دوباره ازدواج کرده و رفته بود و&nbsp;از تامین مخارج خانواده امتناع می کرد&nbsp;.خرج خانواده رو برادر ۱۷ ساله ای می داد که تو یکی از شهرستانهای دور پیش یکی از اقوام کار می کرد.خرج که چه عرض کنم .........کمیته امداد خانواده رو تحت پوشش قرار نمی داد چون بی سرپرست نبودند و پدرشون نمرده بود . محل زندگیشون شبیه خونه نبود نه یخچال نه کمد و نه .........\r\n\r\nیک جاکفشی از اون فلزی هایی که تو مدرسه جلوی در نماز خونه بود نقش کابینت و کمد و قفسه مواد غذایی و ........ رو داشت.\r\n\r\nمادر فلج یک گوشه نشسته بود و صدای فرزند خونواده می اومد که &nbsp;تعریف می کرد مجبوره هر روز زود از مدرسه بیاد تا برای برادر و خواهر کوچکترش که ۵ و ۹ ساله بودند غذا درست کنه و هفته ای یک بار هم زودتر بیاد که روی بخاری نفتی آب گرم کنه و با آب گرم مادر فلجش رو حمام ببره چون آب گرم و ابگرم کن نداشتند.\r\n\r\nاون می گفت با همه مشکلات هرگز خواهر و برادرش رو با لباس کثیف و پاره یا بدون غذا به مدرسه یا بیرون&nbsp;نمی فرسته .تا مدرسه تعطیل میشه به سرعت به خونه میاد و همه کارا رو میکنه و شبها هم درس می خونه .فقط می گفت وقتی تو مدرسه است نگران برادر ۵ سالشه که تنها تو خونه چه کار می کنه و مادرش که اگه بیفته رو زمین یا کاری داشته باشه چی میشه و.........\r\n\r\nیکبار دیگه سرم رو از سفره افطار بلند کردم و به تلوزیون نگاه کردم\r\n\r\nیه لحظه&nbsp;حیدری رو دیدم تو قاب تلوزیون&nbsp;که داشت این حرفها رو می زد\r\n\r\nناگهان همه لحظه های کلاس \/همه حر کاتش \/عجله هاش جلوی چشمم اومد&nbsp;از خودم خجالت کشیدم&nbsp;اگه کمی راجع به رفتارش بیشتر فکر کرده بودم شاید زودتر از جشن رمضان می فهمیدم که به کمک نیاز داره.\r\n\r\n&nbsp;از اون روز سعی کردم در مورد دانش آموز هام&nbsp; توجه و دقت رو حتی به کوچکترین چیز ها هزار بار بیشتر کنم حتی چیزهایی که کم اهمیت به نظر میرسه.","content_html":"<div class=\"yiv8464120116\" style=\"color:rgb(0,0,0);font-family:HelveticaNeue, 'Helvetica Neue', Helvetica, Arial, 'Lucida Grande', sans-serif;font-size:14px;font-style:normal;font-variant:normal;font-weight:normal;letter-spacing:normal;line-height:normal;text-indent:0px;text-transform:none;white-space:normal;word-spacing:0px;\">\n<div class=\"yiv8464120116\" style=\"text-align:right;\">\n<div class=\"yiv8464120116\">\n<div class=\"yiv8464120116\">\n<div class=\"yiv8464120116\" style=\"text-align:justify;\"><span style=\"font-family:tahoma, geneva, sans-serif;\"><span style=\"font-size:14px;\">تازه معلم شده بودم تو یکی از مناطق اطراف تهران تدریس می کردم \/بچه های مدرسه وضع مالی خوبی نداشتند .خیلی از اونها پدر یا مادر نداشتند یا پدر هاشون کارگر بودند در حالیکه خونوادهاشون بسیار پر جمعیت بود .پدر بزرگ و مادر بزرگ و پدر و مادر و ۷\/۸ تا بچه تو هر خانواده. بعضی از شاگردام هم مهاجر های افغانی بودند و بسیار فقیر و البته بسیار با مناعت طبع و آرام.<\/span><\/span><\/div>\n\n<div class=\"yiv8464120116\" style=\"text-align:justify;\"><span style=\"font-family:tahoma, geneva, sans-serif;\"><span style=\"font-size:14px;\">یک دانش آموز داشتم که درسش تقریبا خوب بود .حیدری بچه خوبی بود.خیلی هم خوب حرف میزد و بیشتر از سنش آداب معاشرت بلد بود  اما همیشه عجله داشت وقتی برای درس پرسیدن صداش می کردم مهلت نمی داد جمله هام تموم بشه تا جواب سوالاتم رو بده .موقع جواب دادن هم هیچ کدوم از جمله هاش فعل نداشت از وسط یک جمله می پرید وسط جمله بعدی انگار که دنبالش کرده بودن. دفترش رو اونقدر تند تند ورق می زد که  تو هر بار دیدن دفترها امکان پاره شدن دفترش اصلا دور از ذهن نبود. من خیلی وقتها در مورد عجلش با هاش شوخی می کردم و می گفتم حیدر ی مگه دنبالت کردن . ریز ریز می خندید و می گفت می خوایم زودتر بریم خونه.<\/span><\/span><\/div>\n\n<div class=\"yiv8464120116\" style=\"text-align:justify;\"><span style=\"font-family:tahoma, geneva, sans-serif;\"><span style=\"font-size:14px;\">هیچوقت فکر نکردم که این همه عجله ممکنه خیلی مهم باشه و ریشه اش یه جای مهمی باشه .البته فکر نکنید که معلم بی توجهی بودم .ابدا.به هر چیز کوچیکی در مورد بچه ها توجه می کردم . اما این بار یک توجه ویژه لازم بود که من ازش غافل شده بودم.<\/span><\/span><\/div>\n\n<div class=\"yiv8464120116\" style=\"text-align:justify;\"><span style=\"font-family:tahoma, geneva, sans-serif;\"><span style=\"font-size:14px;\">یکی از شبهای ماه رمضان بود .چند دقیقه ای از افطار گذشته بود .برنامه جشن رمضان از شبکه ۵ تازه شروع شده بود.برنامه در مورد خانواده های بی بضاعت بود \/اون روز هم سراغ یک خانواده بی بضاعت رفته بودند فرزند خانواده تعریف می کرد که مادرش فلج شده و پدرش هم  دوباره ازدواج کرده و رفته بود و از تامین مخارج خانواده امتناع می کرد .خرج خانواده رو برادر ۱۷ ساله ای می داد که تو یکی از شهرستانهای دور پیش یکی از اقوام کار می کرد.خرج که چه عرض کنم .........کمیته امداد خانواده رو تحت پوشش قرار نمی داد چون بی سرپرست نبودند و پدرشون نمرده بود . محل زندگیشون شبیه خونه نبود نه یخچال نه کمد و نه .........<\/span><\/span><\/div>\n\n<div class=\"yiv8464120116\" style=\"text-align:justify;\"><span style=\"font-family:tahoma, geneva, sans-serif;\"><span style=\"font-size:14px;\">یک جاکفشی از اون فلزی هایی که تو مدرسه جلوی در نماز خونه بود نقش کابینت و کمد و قفسه مواد غذایی و ........ رو داشت.<\/span><\/span><\/div>\n\n<div class=\"yiv8464120116\" style=\"text-align:justify;\"><span style=\"font-family:tahoma, geneva, sans-serif;\"><span style=\"font-size:14px;\">مادر فلج یک گوشه نشسته بود و صدای فرزند خونواده می اومد که  تعریف می کرد مجبوره هر روز زود از مدرسه بیاد تا برای برادر و خواهر کوچکترش که ۵ و ۹ ساله بودند غذا درست کنه و هفته ای یک بار هم زودتر بیاد که روی بخاری نفتی آب گرم کنه و با آب گرم مادر فلجش رو حمام ببره چون آب گرم و ابگرم کن نداشتند.<\/span><\/span><\/div>\n\n<div class=\"yiv8464120116\" style=\"text-align:justify;\"><span style=\"font-family:tahoma, geneva, sans-serif;\"><span style=\"font-size:14px;\">اون می گفت با همه مشکلات هرگز خواهر و برادرش رو با لباس کثیف و پاره یا بدون غذا به مدرسه یا بیرون نمی فرسته .تا مدرسه تعطیل میشه به سرعت به خونه میاد و همه کارا رو میکنه و شبها هم درس می خونه .فقط می گفت وقتی تو مدرسه است نگران برادر ۵ سالشه که تنها تو خونه چه کار می کنه و مادرش که اگه بیفته رو زمین یا کاری داشته باشه چی میشه و.........<\/span><\/span><\/div>\n\n<div class=\"yiv8464120116\" style=\"text-align:justify;\"><span style=\"font-family:tahoma, geneva, sans-serif;\"><span style=\"font-size:14px;\">یکبار دیگه سرم رو از سفره افطار بلند کردم و به تلوزیون نگاه کردم<\/span><\/span><\/div>\n\n<div class=\"yiv8464120116\" style=\"text-align:justify;\"><span style=\"font-family:tahoma, geneva, sans-serif;\"><span style=\"font-size:14px;\">یه لحظه <u>حیدری رو دیدم تو قاب تلوزیون<\/u> که داشت این حرفها رو می زد<\/span><\/span><\/div>\n\n<div class=\"yiv8464120116\" style=\"text-align:justify;\"><span style=\"font-family:tahoma, geneva, sans-serif;\"><span style=\"font-size:14px;\">ناگهان همه لحظه های کلاس \/همه حر کاتش \/عجله هاش جلوی چشمم اومد <u>از خودم خجالت کشیدم<\/u> اگه کمی راجع به رفتارش بیشتر فکر کرده بودم شاید زودتر از جشن رمضان می فهمیدم که به کمک نیاز داره.<\/span><\/span><\/div>\n\n<div class=\"yiv8464120116\" style=\"text-align:justify;\"><span style=\"font-family:tahoma, geneva, sans-serif;\"><span style=\"font-size:14px;\"> از اون روز سعی کردم در مورد دانش آموز هام  توجه و دقت رو حتی به کوچکترین چیز ها هزار بار بیشتر کنم حتی چیزهایی که کم اهمیت به نظر میرسه.<\/span><\/span><\/div>\n<\/div>\n<\/div>\n<\/div>\n<\/div>","content_source":"","content_url":"","content_date_start":"2014-12-27 15:31:21","content_date_event":"2014-12-27 15:31:21","content_date_event_start":null,"content_date_event_end":null,"content_show_title_slider":1,"content_date_last_edit":"2014-12-27 15:39:57","content_date_register":"2014-12-27 15:34:23","content_columns":0,"content_show_img":1,"content_show_details":0,"content_show_related_img":0,"content_show_slider":0,"content_comment":1,"content_score":0,"tag_id":0,"score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"uid":326,"eid":326,"attach_title":"1","attaches":[{"sizes":{"150":".\/cache\/21\/attach\/201412\/59264_2191428232_150_101.webp","300":".\/cache\/21\/attach\/201412\/59264_2191428232_300_201.webp","400":".\/cache\/21\/attach\/201412\/59264_2191428232_400_268.webp","600":".\/cache\/21\/attach\/201412\/59264_2191428232_500_335.webp","900":".\/cache\/21\/attach\/201412\/59264_2191428232_500_335.webp","1200":".\/cache\/21\/attach\/201412\/59264_2191428232_500_335.webp"},"ext":"jpg","file_media":1,"token":2191428232,"files":{"original":{"url":".\/file\/21\/attach\/201412\/59264_2191428232.jpg","width":500,"height":335,"size":0}}}]}]]